یار همیشگیمان نیز تنهامان گذاشت...

 

اصلا خودم رو در حدی نمیبینم که بخوام در مورد ایشان مطلبی بذارم.مخلص کلامم اینه که ایکاش اخلاق ایشان را به عنوان الگوی اخلاق مجازی سر لوحه خویش کنیم.بنده در این مدت ندیدم در جایی بخوان کسی رو مورد اتهام و تهمت قرار بدن و به همه ما یاد دادند که انتقاد و تهمت دو مقوله جداست.

 دوری این عزیز، معلم مجازی و همراه انجمن برایمان باورکردنی نیست و هنوز ...

فقدان این یار آشنا مرحوم عربعلی فغانی را به خانواده محترم این عزیز از دست رفته و مسئولین محترم، مخصوصا مدیران سایتها و وبلاگ ها تسلیت عرض میکنم.

مختصری از معرفی ایشان برای دوستان از زبان مرحوم :

علی فغانی هستم بچه خاک پاک ایران اسلامی عشق آباد طبس از توابع استان یزد . به ورزشهای رزمی علاقه دارم مربی ممتاز ملی ( کیو کوشین وآشی هارا کاراته) ودان 6 آشی هارا ، دان 5 کیوکو شین کاراته هستم. دنیا را دار مبارزه می دانم مبارزه با .... به عرض زندگی فکر می کنم نه به طول آن. عشق به همسر وفرزندانم دارم دین قرآن کریم ،ولایت ووطنم را با تمام وجودم دوست دارم .

خدایش بیامرزد...

نوشته ای که در پایین آمده است از وبلاگ عشق آباد شهرمن نوشته شخص مرحوم فغانی می باشد:

 

یکشنبه 24 بهمن 1389 , ساعت 8:55 عصر  

روزی برحسب دلتنگی سری زدم به چند سایت ازجمله سایت اهداء عضو که راحت با سرچ چند کلمه فارسی می توان به آن راه پیدا کرد . سایت جالبی است . رد پای آسمانی ها را می توان درآنجا براحتی پیدا کرد . آنهایی که جلو جلو اعضا وتار پود وسلولهای بدن خود را برای همنوعان خود به حراج گذاشته اند . ما که لیاقت شهادت را نداشتیم تا به خون خود ببالیم که برای شرافت وحفظ انقلاب  ناموس این ملت بر زمین همیشه جاودان ایرا اسلامی ریخت. به همین خاطر با حسادت به خوبانی که به این امر خداپسندانه قدم در وادی ایثار گران جان وجسم گذاشته اند . حقیر نیز پس از عمری استفاده از این جسم که خداوند مهربان ،رحمان ،رحیم ،به من ارزانی داشته بر خود لازم دانستم تا به همراه فرزند دلبندم سعادت حضور درکنار این عزیان را داشته باشم .اگر حمل بر خود ستایی نگذارید. حیفم آمد یادبود فرزندی از این مرز بوم (بهار)که با عشق اقدام به حضور در این دنیای معنوی زیبا نموده است بیان  ننمایم . فلذا ذیلا به رؤیت شما خوبان مهربان می رسانم:


روزی فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملحفه سفید پاکیزه ای که از چهار طرفش زیر تشک تخت بیمارستان رفته است، قرار می گیرد و آدم هایی که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از کنارم می گذرند. آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است. در چنین روزی، تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه، زندگیم را به من برگردانید و این را بستر مرگ من ندانید... بگذارید آن را بستر زندگی بنامم بگذارید جسمم به دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند. چشمهایم را به انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب ، چهره یک نوزاد و شکوه عشق را در چشم های یک زن ندیده است. قلبم را به کسی هدیه بدهید که ازقلب جز خاطره ی دردهایی پیاپی و آزار دهنده چیزی به یاد ندارد. خونم را به نوجوانی بدهید که او را از تصادف ماشین بیرون کشیده اند وکمکش کنید تا زنده بماند ونوه هایش را ببیند. کلیه هایم را به کسی بدهید که زندگیش به ماشینی بستگی دارد که هر هفته خون او را تصفیه می کند. استخوان هایم، عضلاتم، تک تک سلول هایم و اعصابم را بردارید و راهی پیدا کنید که آنها را به پاهای یک کودک فلج پیوند بزنید. هر گوشه از مغز مرا بکاوید، سلول هایم را اگر لازم شد، بردارید و بگذارید به رشد خود ادامه دهند تا به کمک آنها پسرک لالی بتواند با صدای دو رگه فریاد بزند ودخترک ناشنوایی زمزمه باران را روی شیشه اتاقش بشنود. آنچه را که از من باقی می ماند بسوزانید و خاکسترم را به دست باد بسپارید، تا گلها بشکفند... اگر قرار است چیزی از وجود مرا دفن کنید بگذارید خطاهایم، ضعفهایم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند... گناهانم را به شیطان و روحم را به خدا بسپارید و اگر گاهی دوست داشتید یادم کنید. عمل خیری انجام دهید، یا به کسی که نیازمند شماست، کلام محبت آمیزی بگویید. اگر آنچه را که گفتم برایم انجام دهید، همیشه زنده خواهم ماند...


در پایان برحسب وظیفه از همه خوبان مهربان همراه دعوت می کنم سری به وادی عشق وایثار بزنند ، انشاءالله که همیشه از نعمت سلامتی بهره مند باشید.

 

نمیدونم ،دنیا چقدر کوچیک و بی ارزشه،کسی که دیروز داشت راهنماییت میکرد،کمک می کرد،همواره دلش همراه شهرش عشق آباد بود و ودر یک کلام عاشق خدمت بود امروز آن دوست واقعیمان کجاست ....

/ 5 نظر / 6 بازدید
علي رضا

اين خبر جدي است واويلا .اصلا جرات تسليت گفتن هم ندارم. حرفهاي ما هنوز نا تمام تا نگاه مي كني وقت رفتن است باز هم همان حايت هميشگي پيش از انكه با خبر شوي لحظه عزيمت تو ناگزير ميشود آي ناگهان چقدر زود دير ميشود.

مجتبی برهانی

سلام همشهریان عزیز این ضایعه دردناک را به خانواده محترمشان و تمام همشهریان تسلیت عرض می کنم.ما را در غم خود شریک بدانید

همشهری

خبری ناباورکردنی است.حیف و ای کاش...به عنوان یک دانشجو به تمام عشق آبادیا و خانواده محترم فغانی تسلیت عرض میکنم.هیچ وقت از خاطرمان نخواهد رفت.یادش گرامی و راهش پر رهرو

ایمان

من که ایشون رو نمیشناختم ولی خدایشان بیامرزد!

امین مهاجر

چند روزیست خبری تلخ بی قرارم کرده ، چند روزیست که غم فراق تو سردی زمستان را در دل بهار در دلم تنیده . پانزده سال پیش در روزهای سرد زمستانی دستان توانمند و آغوش گرم تو مرا با جوانمردی و صفایت آشنا ساخت . آن روز کودکی بودم در پی آرزوهای کودکانه ، آن روز من با صفای باطن تو پا به عرصه هنرهای رزمی گذاردم . صفای باطنی تو به قلب من و تک تک شاگردانت رسوخ کرد و رشدمان داد . آری من در کنار قدرت ، صلابت ، اخلاق نیکوی تو پله های ترقی و رشد را طی نمودم . در گیرو دار جوانی توجهات تو مرا از راه خطا بازداشت و همیشه و همیشه عمر مرا مدیون تو ساخت . افسوس و صد افسوس که دست سرنوشت مرا سالهای زیادی از تو دورساخت و شوق دیدارت را در این دنیای فانی از من ربود ، ولی عشق به صفا و جوانمردیت همیشه عمر در دلم زنده خواهد ماند . آری این زندگی دار مبارزه است مبارزه با ... و تو چه خوش نقشی زدی و چه زیبا درخشیدی . سالها در دلم زیستی تو ، آه هرگز ندانستم از عشق چیستی تو ...کیستی تو ... یادت گرامی ، راهت سبز شاگرد کوچک مکتب عشق استاد